خرید بک لینک
یادم رفت که بنویسم از آن روز که به سرچشمه رسیدم. به ستارخان که رسیدم با یکجور ولع خاصی از در و دیوار ساختمان محل زندگیش عکس می گرفتم. تا اینکه بالاخره رسیدم به پشت در آپارتمانش که باز گذاشته بود. روی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

جدیدا دارم به زندگی از دریچه تازه ای نگاه می کنم. به طول و عرضش که خوب نگاه می کنم به مانند سفری است طولانی پر ز حوادث و اتفاقات که بایستی رقص کنان از داخل آن بودن لذت ببری و بگذری، تا بگذرد. این رقص ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

خواب دیدم که خانه زرتشتمان هستیم. بر خیابان، خانه کناری سولماز اینها کاراژ سیل گذاشته اند. پر از اسباب ساعت، آینه شکسته، وسایل قدیمی و خاک خورده بود.آن مجسمه دوتایی طرح زن ایستاده را خوب به یاد می آورم. انگار قبلا دیده باشم. خوابم خیلی نوستالژیک بود. از مدل خوابهایی که آدمهای قدیمی می بینند. یاد تورنگ هم افتادم در خواب.

* یاد هامون هم افتادم موقعی که خوابش را تعریف می کرد.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

با کلی ترفند راضی اش کردم که مهمانهای ناخوانده را برایش بخوانم. کتاب the secret fairy christmas را آورد. قرار شد هر دو را بخوانم بعد بخوابد. نمی دانم که تصویرگر کتاب ایرانی چقدر دنیایش تیره و تار بوده که با این رنگهای مرده و بی روح کتاب کودکان را نقاشی کرده... نمیشود و نباید قضاوت کرد. خیلی ناراحت کننده است.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

سالی که گذشت چالش انگیزترین سال عمرم بود. تا قبل از آن این همه تجربه را در یکسال اینهمه فشره کسب نکرده بودم. سالی پر از همه چیز. سالی پر از دل شکستن، پر از خواستن و امید توانستن. وقتی کار و درس و همسری و مادری همه و همه روی شانه هایت سنگینی می کند و تو مانده ای و کلی کار نکرده، وقت امید مرگ داشتن، همه و همه بزرگ ترم کرد. وقتی در آینه نگاه میکنم از این همه شجاعت به وجد می آیم. سال نو پارسال بود برایم. ولی خوشحالم که خودم را زندگی کردم یعنی خودم بودم بدون دروغ و خود فریبی.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

Andrea told me:" I know you are competitive Ala. I was surprised hearin such thing and happy. Beacuse there are something in our mind that we are not awar of. Life is beautiful. Too much progress in almost one year. It is amazing. passing seg fund made me happy

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

It is really good when you walk in streets or subway and don't see any child laboour or child abuse

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

تولد یک سالگی وبلاگم دارد از راه میرسد. دوست دارم تا آخر عمرم حفظش کنم. کاش وبلاگ قدیم ام را حذف نمی کردم.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

بالاخره هوای سرد رخت بربست. 4 ماه طولانی سرما آدم را سر سخت و پر طاقت می کند. مانده سه امتحان اصلی و یک گواهینامه رانندگی.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

بالاخره هوای سرد رخت بربست. 4 ماه طولانی سرما آدم را سر سخت و پر طاقت می کند. مانده سه امتحان اصلی و یک گواهینامه رانندگی.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

فکر کنم ما آدمهای دنیا یا شاید همه موجودات هستی دوست داریم همه وقایع زندگیمان نرم و روان باشند و تمام تلاش زندگی ما برای همین است، کار می کنیم غذا تهیه میکنیم غذا می پزیم کلاس های مختلف شرکت می کنیم ... یعنی بدون گیر و دست انداز و به نرمی و آسودگی. هر چقدر این نرمش کم شود ما را بیشتر در ناآرامی می اندازد. به نظرم ما آدمها باید با آدمهایی نشست و برخاست کننیم که حداقل تنش را به ما وارد می کنند. نه اینکه احساس کنی بعد از دیدنشان بدن روحی ات پر از میخ و پیچ است و زخم خورده ای. + نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:21 توسط من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

هیچگاه فکر نمیکردم از دیدن یک قیچی ساده زندگی مان که با بی میلی نان را با آن قاچ قاچ میکردم، اینقدر ذوق زده بشوم. خط مامانم که با دقت زیاد موارد داخل پلاستیک را نوشته بود، اشک را در چشمان ام حلقه کرد. همان خط آشنای همیشگی. همان خطی که دبستان می نوشت:" ملاحظه شد" و زیرش را امضاء می کرد و من به اینکه مادر معلم دارم افتخار می کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:26 توسط من |

برچسب: قیچی, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

اولین تجربه لب ساحل با این شمایل. چه آفتاب جهان افروزی، چه مرغابیهای خوشحال و رقصانی، چه آبی، چه مردمی، چه لذتی.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:27 توسط من |

برچسب: سوییت, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

بالاخره تمام تجربیات موفق و ناموفق کاری و زندگی دست در دست هم دادند تا از من فردی ساختند که توانستم در مقابل کارفرما بنشینم و اولین قرارداد کاریم در کشور جدید را امضاء کنم. به خودم افتخار می کنم. اگر چه خیلی خیلی از همراه لحظاتم سپاسگزارم. حس خوبی دارم. از باعث و بانی اش که من را معرفی کرد هم خیلی ممنونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:31 توسط من |

برچسب: گرفتم, نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

با او که مینشینم به حرفهای خودمانی، دیگر نمیفهمم که این ساعت چگونه اینگونه سریع میگذرد. با کسی که هیستوری داری و مواضع یکسان، از این اتفاقها می افتد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:33 توسط من |

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی