خرید بک لینک
یادم رفت که بنویسم از آن روز که به سرچشمه رسیدم. به ستارخان که رسیدم با یکجور ولع خاصی از در و دیوار ساختمان محل زندگیش عکس می گرفتم. تا اینکه بالاخره رسیدم به پشت در آپارتمانش که باز گذاشته بود. روی در "سلام" نوشته شده بود. صدایش کردم. به سمتم آمد. نمیتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. اندوه و شادی در هم آمیخته شده بود. دل سیر گریستم. خیلی سال بود که ندیده بودمش. همه چیز همانطور بود ولی شلوغتر و در هم ریخته تر. همان صدای آشنا و چشمان مهربان بود که سوم راهنمایی باهاش مسافرت رفته بودم و با من و مریم شوخی میکرد. شوخ طبعی و شیرینی همیشگیش را داشت. انگار غبار زندگی بر دلش اثر نکرده بود. می گفت 80 ساله شده و مثل برق و باد گذشت. مهربانی یک کلمه فقط مهربانی. این گره از دل بیمار می گشاید و راه حل همه مشکلات است. دل غمزده را فقط مهربانی تیمار می کند.

درگیر کلمات شدم. وقتی دیگر می نویسم که خالص بنویسم نه درگیر.

برچسب: نویسنده: مهران عباسی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 2:04

صفحه بندی